۱۳ سال مردم به من می‌خندیدند/ روایتی از پانزده بهار کوتاه یک نوجوان خیبری

کد مطلب: 37450  |  تاريخ: سه شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵  |  ساعت: ۰۲:۵۶


مادر شهید «حسن محمدرحیمی»:

۱۳ سال مردم به من می‌خندیدند/ روایتی از پانزده بهار کوتاه یک نوجوان خیبری

شناسنامه‌اش سکینه است، اما همه وی را پروین می‌شناسند. مادر شهیدی که پسر پانزده ساله‌اش در عملیات خیبر سرش با گلوله رفت و سیزده سال مفقود بود. از آن مادرانی که همسایه‌ها پشت سرش می‌خندیدند اما مادر برای بازگشت پیکر بی‌سر پسرش پشتی خرید، شکر و شربت گذاشت و گفت: «می‌آید». امروز از روزهایی می‌گوید که حسن سه ساله «ما گل‌های خندانیم» می‌خواند و پانزده ساله در نی‌های مجنون آسمانی شد. روایتی که از کوچه باغ‌های قزوین شروع می‌شود و به استخوان‌هایی ختم می‌شود که یک مادر، آنها را با عشق شناخت.

به گزارش فایزون به نقل از نوید شاهد استان قزوین، در خانه‌ای ساده اما سرشار از نور معنویت، پای صحبت‌های مادر شهید «حسن محمدرحیمی» نشسته‌ایم. بانویی که نام شناسنامه‌اش «سکینه وهابی‌نجات» است اما به دلیل علاقه مادرشوهر، همه وی را با نام «پروین» می‌شناسند. متولد ۱۳۳۱ در خانواده‌ای باغدار در قزوین است اما هنوز قامتش برای ستایش پسر شهیدش راست است. حاصل زندگی مشترکش با همسرش، سه پسر و دو دختر است که بزرگ‌ترین آنان، شهید «حسن محمدرحیمی» است؛ نوجوانی که در عملیات خیبر در سن ۱۵ سالگی به شهادت رسید و پیکر مطهرش پس از ۱۳ سال مفقودی، پیدا و در گلزار شهدای قزوین آرام گرفت. آنچه در ادامه می‌خوانید، مشروح این گفت‌وگوی صمیمی و حماسی است.

نوید شاهد استان قزوین: به عنوان اولین سوال، لطفاً خودتان را برای مخاطبان ما در استان قزوین معرفی کنید. از خانواده برایمان بگویید.

مادر شهید حسن محمدرحیمی: نام من در شناسنامه سکینه وهابی‌نجات است، متولد ۱۳۳۱، ولی همه اهل محل و فامیل من را با اسم پروین می‌شناسند. مادر شوهرم از روز اول عروسی گفت تو دیگر پروین باش و من هم پروین ماندم. اصالتاً قزوینی هستیم. پدرم باغدار بود و ما در دامن باغ‌های قزوین بزرگ شدیم. پنج تا خواهر و دو تا برادر داشتم. برادر کوچکترم علیرضا هم به درجه رفیع شهادت نائل آمد و برادر دیگرم رضا را هم از خدا خواسته‌ام. سواد من فقط تا کلاس ششم ابتدایی است، اما خدای شکر، زندگی را با صبر و رضایت گذرانده‌ام. پدر شهید هم چند سالی است از دنیا رفته و من مانده و یادگارهایش که یکی از آنها حسن بود و حالا پیش خداست.

نوید شاهد استان قزوین: از دوران کودکی و ازدواج‌تان بگویید. چه طور با پدر شهید آشنا شدید؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی: (لبخند ملایمی می‌زند). آن موقع رسم و رسوم فرق می‌کرد. من سیزده سال بیشتر نداشتم که مرا به عقد همسرم درآوردند. ایشان ۲۶ ساله بودند. اولش خیلی ناراحت بودم، می‌گفتم این آقا پیر است، نمی‌خواهم. اما مادرم گفت مرد بزرگتر عاقل‌تر است و فکرت را می‌کند. پدر و مادرم راضی بودند. خانواده‌ها همدیگر را می‌شناختند، هر دو باغدار بودند و همسایه دور محسوب می‌شدند. خواستگاری آمدند. مرد بسیار مهربان و زحمتکش بود. کارش باغداری بود و بعدها در کارخانه کار می‌کرد. وضع مالی‌مان بد نبود، نه خیلی پولدار، نه فقیر. همیشه می‌گفتیم الحمدلله. ثمره این زندگی مشترک سه پسر و دو دختر بود که بزرگترین آنها حسن است. پس از حسن، دو پسر دیگر به نام‌های جواد و حسین و دو دختر به نام‌های زهرا و سمیه دارم. خدا را شکر، همه سر به راه هستند.

نوید شاهد استان قزوین: به روز تولد شهید حسن برگردیم. ایشان چه روزی و چگونه به دنیا آمد؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی: حسن متولد سال ۱۳۴۷ است. در خانه به دنیا آمد، آن موقع زایمان در خانه معمول بود. یادم است آن روز هوا سرد بود، پاییز بود. قابله محله آمد و خدا را شکر زایمان آسانی داشتم. به محض اینکه به دنیا آمد و چشمم به صورتش افتاد، گفتم خدایا این چه نوری است؟ صورتش مثل ماه می‌درخشید. من بعد از او چند بچه دیگر هم به دنیا آوردم، ولی هیچ‌کدام به خوشگلی حسن نبود. چشم‌هایش گشاد و درشت، ابروهایش کمانی و پرپشت، مژه‌هایش بلند، پوستش سفید و گل‌انداز. هرکس پسرم را می‌دید می‌گفت این بچه پری است. اسمش را عمویش انتخاب کرد. پدرش می‌خواست بگذارد مسعود، اما عمو اصرار داشت حسن باشد. گفت هم اسم امام حسن است هم پاک و نیکوست. شد حسن. من از همان روز اول حس کردم این بچه با بقیه فرق دارد.

خاطرات شیرین از کودکی شهید

نوید شاهد استان قزوین: چه خاطره‌های شیرینی از کودکی حسن در خاطرتان مانده است؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی:(چشمانش برق می‌زند) خاطراتش تمامی ندارد. ولی یکی از قشنگ‌ترین خاطره‌ها مربوط به زمانی است که سه ساله بود. یک روز ظهر، برای ناهار صدايش کردم، نیامد. رفتم تو حیاط، دیدم ایستاده، دست‌هایش را بغل کرده و با صدای بلند و رسا می‌خواند: "ما گل‌های خندانیم، فرزندان ایرانیم، ما باید دانا باشیم، هوشیار و بینا باشیم، از بهر حفظ ایران باید توانا باشیم، آباد باش ای ایران... من مانده بودم این شعرها را کجا یاد گرفته. بعد فهمیدم از تلویزیون و از بچه‌های همسایه. من و پدرش از خنده روده بر شدیم. اما در دلم گفتم این بچه عشق ایران در دلش است.

یک خاطره دیگر هم دارم. پنج ساله بود که یک روز مریض شد، تب شدیدی کرد. دکتر بردم. دکتر گفت باید آمپول بزنم. حسن بدون اینکه گریه کند، برگشت به من گفت: مادر نگران نباش، آمپول که مثل نیش مورچه است. دکتر تعجب کرد گفت من تا حالا بچه پنج ساله این‌قدر شجاع ندیده بودم. همیشه از بچگی کم نمی‌آورد. نه گریه اضافی، نه لوس بازی.

نوید شاهد استان قزوین: از دوران مدرسه و تحصیلاتش بگویید. درسش چگونه بود؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی: حسن از همان اول شاگرد ممتازی بود. معلم‌هایش مرتب به من می‌گفتند پسرت بسیار باهوش است اما خیلی ساکت و کم حرف است. سر کلاس فقط گوش می‌داد و وقتی جواب می‌داد، درست و حسابی جواب می‌داد. من بعد از شهادتش، یک روز دلم گرفت رفتم به مدرسه‌اش. گفتم دفترچه نمراتش را به من بدهید ببینم. مدیر مدرسه دفترچه را آورد. من تک تک صفحاتش را ورق زدم. باورم نمی‌شد. هیچ نمره‌ای زیر ۱۷ نداشت. حتی ریاضی که همه بچه‌ها از آن فراری بودند، نمراتش ۱۹ و ۲۰ بود. گفتم چطور این بچه این‌قدر زرنگ بود و چیزی نمی‌گفت؟ معلم ریاضی‌اش به من گفت: حسن، سخت‌ترین مسائل را حل می‌کرد اما هیچ‌وقت خودستایی نمی‌کرد. وی در نظام قدیم، کلاس اول دبیرستان (کلاس دهم فعلی) بود که تنها دو ماه از سال تحصیلی ۶۲ گذشته بود، راهی جبهه شد. معلم‌هایش خیلی ناراحت شدند که چرا این شاگرد اول مدرسه را از دست دادند.

نوید شاهد استان قزوین: در خانه چه اخلاق و رفتاری داشتند؟ از عبادت و دینداری‌اش بگویید.

مادر شهید حسن محمدرحیمی: به خدا قسم، حسن مثل فرشته‌ها بود. از همان بچگی نمازش را اول وقت می‌خواند. نه اینکه من بگویم، خودش دوست داشت. روزه که می‌شد، از اول ماه رمضان تا آخر را روزه می‌گرفت. یک بار به او گفتم حسن تو هنوز به سن تکلیف نرسیده‌ای، نخواب؟ گفت مادر، عادت کنم بهتر است. همیشه به مسجد می‌رفت. مسجد محله ما، دباغان بود. شب‌ها بعد از نماز عشاء می‌رفت پایگاه تهران قدیم، که آنجا برای جبهه کار می‌کردند. من از اول خبر نداشتم کجا می‌رود. چند بار پرسیدم گفت می‌روم مسجد، کار دارم.

خیلی مودب بود. حرف گوش‌کن بود. هیچ‌وقت صدایش را بلند نکرد. به من خیلی احترام می‌گذاشت. همیشه می‌گفت: مادر، بهشت زیر پای توست، من می‌خواهم بهشتی شوم، پس باید از تو اطاعت کنم. با پدرش هم خوب بود، اما چون پدرش اکثر روزها در باغ بود و خسته به خانه می‌آمد، حسن مزاحمش نمی‌شد. یک خصلت خیلی خوبش این بود که هیچوقت دست به سوی کسی دراز نکرد. اگر چیزی لازم داشت، خودش کار می‌کرد و پولش را درمی‌آورد. یک روز با یک پیراهن نو، خانه آمد. گفتم از کجا آوردی؟ گفت: با پول خودم خریدم. در پایگاه مسجد کار می‌کنم و حقوق می‌گیرم. آن روز من گریه کردم از خوشحالی که پسرم اینقدر مستقل و با غیرت است.

پسرم بی‌خبر جبهه رفت

نوید شاهد استان قزوین: مادر جان، از ماجرای رفتنش به جبهه بگویید. شنیدیم بدون اطلاع شما رفت؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی: نفس عمیقی می‌کشد، چشمانش را برای لحظه‌ای می‌بندد، انگار دارد همان لحظه را دوباره زندگی می‌کند. بله. یادم می‌آید که برف هم نمی‌بارید اما باد سردی می‌آمد. حسن هر روز ساعت چهار و نیم بعد از مدرسه به خانه می‌آمد. آن روز چهار و نیم شد، پنج شد، شش شد... خبری نشد. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. یک حالی به من دست داد که مادرها می‌فهمند. گفتم نکند اتفاقی افتاده، نکند مریض شده، نکند تصادف کرده. اما یک صدای دیگری در دلم می‌گفت جبهه رفته. چون چند شب قبلش در خواب دیدم حسن دارد از کوچه ما می‌رود به طرف مسجد و پشت سرش نور است. تعبیرش را نپرسیدم، خودم فهمیدم.

با خودم گفتم تا مدرسه‌اش بروم. دبیرستان پاسداران. راه دوری نبود. روسری‌ام را محکم بستم و رفتم. آن نزدیکی‌ها یکی از دوستان حسن را دیدم که با ماشین ایستاده بود. اسمش علی بود. پسر خوبی بود. گفتم: علی جان، حسن کجاست؟ نگاهش را از من برگرداند. گفتم: بگو پسرم، نگرانم. علی با بغض گفت: خاله، ساعت سه حرکت کردن. فریادم بلند شد: کجا؟ کجا حرکت کردن؟ گفت: جبهه. سمت جنوب رفتند.

دنیا جلوی چشمم سیاه شد. یادم نیست چطور به خانه برگشتم. یادم نیست چطور در را باز کردم. فقط یادم هست که رفتم گوشه اتاق، قرآن را برداشتم و باز کردم. آیاتی که آمد، قلبم کمی آرام شد. گفتم خدایا خودت نگهدارش.

حسن هیچ چیزی به من نگفته بود. به پدرش هم نگفته بود. می‌دانست اگر بگوید مادر می‌خواهم جبهه بروم. من می‌گویم "نه جانم، تو هنوز کوچکی." برای همین رفت بی‌اجازه. اما امام گفته بود بچه سالی سنت نمی‌شود. حسن حرف امام را گوش کرده بود. من دیگر از دستش ناراحت نبودم. فقط برایش می‌ترسیدم.

نوید شاهد استان قزوین: وقتی فهمیدید حسن از قبل قصد رفتن داشته، چه نشانه‌هایی در خانه پیدا کردید؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی: یک روز بعد از رفتنش، وقتی داشتم اتاق پذیرایی را تمیز می‌کردم، دستم به پشت بوفه خورد. یک تکه کاغذ بود، لوله شده. بازش کردم دیدم شناسنامه حسن است. نگاه که کردم، دیدم تاریخ تولدش را دستکاری کرده. سال تولدش را از ۱۳۴۷ انداخته بود ۱۳۴۶. یعنی خودش را یك سال بزرگتر نشان داده بود تا بتواند برود جبهه. قلم و سفیدآب هم کنارش بود. دلم شکست اما در عین حال به خودم گفثم این پسر مصمم است. وقتی تصمیم می‌گیرد، دیگر جلویش نمی‌توان ایستاد.

علاوه بر این، یک روز قبل از رفتنش، من متوجه شدم که حسن وسایل شخصی‌اش را مرتب کرده بود. لباس‌هایش را تا کرده بود، کتاب‌هایش را منظم چیده بود، حتی کیفش را آماده گذاشته بود. من گفتم: حسن جان، چرا اینجوری؟ گفت: مادر، آدم باید همیشه آماده باشد. آن موقع نفهمیدم، بعدها فهمیدم آماده رفتن بود. یک شب هم، همان شب آخر که در خانه بود، از من خواست که برایش آش رشته بپزم. گفتم چرا؟ گفت: دلم هوای آش رشته کرده. من پختم. آن قدر خورد که تعجب کردم. بعد بلند شد و دستم را بوسید. گفت: "مادر، تو بهترین مادری." من گفتم: "حسن، این حرف‌ها برای چیست؟" خندید و گفت: هیچی، دوستت دارم. آن شب دیر به رختخواب رفت. من نمی‌دانستم که این آخرین باری است که آش رشته پسرش را می‌چشد.»

داستان قربانی کردن گوسفند 

نوید شاهد استان قزوین: یک بار از جبهه برگشت. آن بار چه گذشت؟ ماجرای قربانی کردن گوسفند برای شکرانه چه بود؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی: بله، یک بار برگشت. آن روز در خانه را زدند، من پشت در رفتم، دیدم حسن است. خیلی خوشحال شدم. بغلش کردم، بوسیدمش. گفتم: "پسرم جان، سلامت؟" گفت: "سلامت مادر، مثل شما." انگار نه انگار که رفته بود جنگ و گلوله و آتش دیده بود. من آنقدر خوشحال بودم که گفتم باید نذر کنم. رفتم یک گوسفند خریدم، ذبح کردم و برای همسایه‌ها و فامیل مهمانی گرفتیم. سفره انداختیم، شربت درست کردیم، چایی ریختیم. همه آمدند، تبریک گفتند که پسرت سالم برگشت.

اما در همان مهمانی، یک اتفاق عجیب افتاد. حسن مرتب می‌گفت: مادر، چرا برای من گوسفند کشتید؟ مگه من شهید می‌شدم چه می‌شد؟ یک بار، دو بار، سه بار. من گفتم: حسن، این حرف‌ها را نزن، مادر دلش می‌شکند. اما او اصرار داشت: نه مادر، شهید شدن خیلی خوب است. شهید که می‌شود، در بهشت قصر دارد، حوریه دارد، دیگر امتحان ندارد، دیگر غم ندارد." یکی از مهمان‌ها که فامیل دور بود، گفت: حسن تو چرا این حرف‌ها را می‌زنی؟ حسن گفت: چون راست است. آن روز من در دلم گفتم این بچه شوق شهادت دارد. ۹۰ درصد یقین پیدا کردم که شهید می‌شود. فقط زمان و مکانش را نمی‌دانستم.

نوید شاهد استان قزوین: بعد از آن بازگشت، دوباره رفت. خبر شهادتش را چه طور شنیدید؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی:(صدایش می‌لرزد، اما خود را کنترل می‌کند) بعد از آن مهمانی، حسن یک ماه بیشتر خونه نبود. یک روز صبح دیدم کیفش را برداشته و رفته. من دیگر نپرسیدم کجا. می‌دانستم رفته همان راهی که دوست دارد. چند هفته بعد، در خانه را زدند. چند نفر از دوستانش و یک نفر از سپاه آمدند. دیدم صورت‌هایشان درهم است. دلم ریخت. گفتم: حسن چه شده؟ یکی از آنها گفت: خاله، حسن در عملیات خیبر شهید شده. سرش با گلوله رفته. من فریادی کشیدم که همسایه‌ها آمدند. اما بعد از چند ثانیه سکوت کردم. گفتم: خدا را شکر که پسرم به آرزویش رسید. بعد از آن روز، من منتظر پیکر حسن ماندم. یک هفته، یک ماه، یک سال... خبری نشد. بعد گفتند پیکر پیدا نشده، مفقودالاثر است. سیزده سال طول کشید. سیزده سال که برای مادر خیلی طولانی است.

13 سال انتظار، یک عمر افتخار

نوید شاهد استان قزوین: سیزده سال منتظر ماندید. آن سال‌ها چه گذشت؟ مردم چه می‌گفتند؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی: سیزده سال... خیلی سخت گذشت. هر روز صبح که بیدار می‌شدم، می‌رفتم دم در نگاه می‌کردم شاید حسن دارد می‌آید. هر شب که می‌خوابیدم، گوشم به در بود شاید کسی آمد و خبر آورد.

مردم... چه بگویم از مردم... بعضی‌ها رحم داشتند، بعضی‌ها نه. بعضی از همسایه‌ها می‌گفتند: "پروین خانم، دیگر بیخیال شو، جنازه پیدا نمی‌شود. سیزده سال گذشته، دیگر خبری نیست." بعضی‌ها پشت سرم می‌خندیدند. می‌گفتند: "این زن دیوانه شده، هنوز امید دارد."

ولی من به حرفشان گوش نمی‌کردم. دلم می‌گفت حسن برمی‌گردد. یک روز رفتم بازار، یک پشتی قشنگ خریدم. رفتم خواربارفروشی، شکر و شربت و چایی و برنج خریدم. گفتم برای روزی که حسن بیاید. مغازه‌دار خندید. گفت: "مادر، جنازه که برمی‌گردد، مهمانی نمی‌گیرند." گفتم: "من می‌گیرم. حسن من زنده است، فقط پیکرش مفقوده." حتی یک روز به بچه‌های دیگرم گفتم: "بروید برای برادرتان لباس سفید بخرید، کفن." گفتند: "مادر، اول جنازه بیاید." گفتم: "می‌آید، انشاءالله." و آمد.»

نوید شاهد استان قزوین: لحظه‌ای که گفتند پیکر پیدا شده، چه حسی داشتید؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی: یک روز عادی بود. هوا رو به تاریکی می‌رفت. دبر خانه را زدند. رفتم باز کنم، دیدم چند نفر از بنیاد شهید و یک روحانی ایستاده‌اند. یکی از آنها گفت: پروین خانم، پیکر آقا حسن پیدا شده. می‌خواهیم فردا تشییع کنیم. من اول سکوت کردم. بعد گفتم: خدا را شکر. دیگر هیچی نگفتم. نه گریه کردم، نه ذوق زدگی. فقط دلم یک آرامش عجیبی گرفت. انگار کوهی از روی دوشم برداشته شد. رفتم آن پشتی را که خریده بودم آوردم، همان پشتی سبز رنگ. رفتم شکر و شربت را آوردم. گفتم: "دیدید؟ عقلم را دیوانه می‌گفتید؟ پسرم آمد. شبش همه فامیل جمع شدند. ما شربت دادیم، شیرینی پخش کردیم. گفتم: حسن داماد خداست. عروسی می‌گیریم. همه گریه می‌کردند، من خندان بودم. گفتم: "چرا گریه می‌کنید؟ این روز بخت حسن است. بالاخره به خواسته‌اش رسید."

پیکر پسرم بدون سر بود

نوید شاهد استان قزوین: وقتی پیکر را دیدید، چه حالی داشتید؟ گفته می‌شود پیکر بدون سر بود...

مادر شهید حسن محمدرحیمی:(لحظه‌ای سکوت می‌کند، صدایش بغض‌آلود می‌شود اما می‌ایستد)«آری... روز تشییع، پیکر را آوردند. اما پیکر نگو... یک گونی سفید بود. وقتی بازش کردند، دیدم فقط استخوان است. چند تا استخوان، زانوها، پاها، انگشتان دست و پا. سر نبود. سرش را در همان عملیات خیبر با گلوله جدا کرده بودند. جمجمه‌ای نبود، صورتی نبود، نه چشمی، نه ابرویی، نه آن لبخند قشنگش.

اما من پسرکم را شناختم. همین استخوان‌ها برایم نشانی بود. یکی از مسئولان گفت: پروین خانم، عکس ایشان را دارید؟ مطابقت بدهید. گفتم: این یک دونه بین بچه‌هایم خوشگله. شکل همان حسن می‌ماند. آنها تعجب کردند. یکی گفت: "چطور از روی استخوان تشخیص می‌دهید؟ گفتم: "مادر که باشد، پسرش را با استخوان هم می‌شناسد. حسن رفت و برگشت. اما نه با آن صورت خوشگل، با استخوان‌هایی که نشان می‌داد چه طور تکه تکه شده برای خدا. من دست کشیدم به استخوان‌هایش، بوسیدمشان. گفتم: حسن جان، خوش آمدی. دیرت شد، اما آمدی.

نوید شاهد استان قزوین: از اخلاق و رفتار حسن در خانه بیشتر بگویید. چه چیزهایی از او به یاد دارید که شاید در هیچ جای دیگری گفته نشده باشد؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی: حسن خیلی چیزها داشت که اگر بگویم کتاب می‌شود. اما به چند تا اشاره می‌کنم: اول اینکه فوق‌العاده تمیز بود. لباس‌هایش را خودش می‌شست، اتو می‌زد. ناخن‌هایش همیشه کوتاه بود. می‌گفت: مادر، آدمیزاد باید پاک باشد تا خدا دوستش داشته باشد. دوم، خیلی کم حرف بود اما پر مغز. بعضی از بچه‌ها پرحرفی می‌کنند، حرف بیهوده می‌زنند. حسن نه. اگر حرف می‌زد، حرفش حساب داشت. به او می‌گفتم چرا کم حرفی؟ می‌گفت: مادر، خدا به ما دو گوش داده و یک زبان. یعنی بیشتر گوش کنیم تا حرف بزنیم. سوم، خیلی خانواده دوست بود. هر جا می‌رفت، برای همه خواهرها و برادرهایش هدیه می‌آورد. حتی برای من که هیچوقت چیزی نمی‌خواستم، یک روز یک شال قشنگ قرمز خریده بود. گفت: "مادر، این را برای تو از پول کارم خریدم. من آن شال را تا امروز نگه داشتم، موقع نماز می‌اندازم رو شانه‌هایم. چهارم، خیلی به زیردست رحم می‌کرد. یک روز یک گربه زخمی پیدا کرد، آورد خانه. من گفتم اینجا جای گربه نیست. گفت: مادر، این حیوان درمانده است، ما نمی‌توانیم بی‌تفاوت باشیم." همان گربه را مداوا کرد تا خوب شد. پنجم، خیلی در نمازش سوز داشت. من بارها دیدم موقع نماز اشک می‌ریزد. می‌گفتم حسن، چرا گریه می‌کنی؟ می‌گفت: مادر، از خوف خدا.

حفظ حجاب آخرین وصیت پسرم 

نوید شاهد استان قزوین: آیا شهید وصیت‌نامه‌ای از خود به جای گذاشته است؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی: نه. حسن وصیت‌نامه ننوشته بود. کوچک بود. شاید فکر نمی‌کرد این زودتر از همه برود. اما وصیتش را به زبان آورده بود. همیشه می‌گفت: مادر، اگر شهید شدم، برای من گریه نکن. من با افتخار می‌روم. تو هم به من افتخار کن.یک روز به من گفت: مادر، من دوست دارم بالای سنگ قبرم بنویسی حسن رحیمی، که عاشق شهادت بود. من گفتم انشاءالله. بعدها همین کار را کردم. آخرین وصیتش این بود: به خواهرهایم بگو حجابشان را حفظ کنند. به برادرهایم بگو نمازشان را اول وقت بخوانند. به پدرم بگو که دستش را می‌بوسم.

نوید شاهد استان قزوین: آیا خوابی از شهید دیده‌اید؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی:(کمی فکر می‌کند) فقط یک بار، درست یک سال بعد از تشییع پیکرش. در خواب دیدم حسن آمده خانه، همان لباس نظامی‌اش را پوشیده بود. صورتش مثل ماه می‌درخشید. به من گفت: مادر، ناراحت نباش. من اینجا خیلی خوشم. قصر من رو به رودخانه بهشت است. من گفتم: حسن جان، دلم برایت تنگ شده. گفت: مادر، تو هم روزی به من می‌رسی. انشاءالله که صبور باشی." بعد دستش را گرفت و از در بیرون رفت. من تا مدتها بعد از آن خواب، دلم آرام بود.

خیلی از مادران شهدا از من می‌پرسند چرا زیاد به خوابشان نمی‌آیم. نمی‌دانم. شاید هم چون خودش گفته بود مادر، من زنده‌ام، نیاز به خواب دیدن نیست، بیدار هم می‌توانی مرا ببینی. راست هم می‌گوید. هر وقت به مزارش می‌روم، حضور او را حس می‌کنم.»

همانند شهدا باشید

نوید شاهد استان قزوین: چه توصیه‌ای برای جوانان امروز قزوین و ایران دارید؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی: توصیه من به جوانان امروز این است: همه مثل حسن ما باشند. یعنی اخلاقشان مثل حسن باشد؛ باادب، آرام، متین. تحصیلاتشان مثل حسن باشد؛ ممتاز و درخشان. دینشان مثل حسن باشد؛ نماز اول وقت، روزه، مسجد. رفتارشان با خانواده مثل حسن باشد؛ مادر دوست، پدر دوست، خواهر و برادر دوست. تمیزی و پاکیزگیشان مثل حسن باشد. غیرتشان مثل حسن باشد؛ عاشق ایران، پایبند به وطن.

همان شعری را که حسن سه ساله می‌خواند، به یاد داشته باشند: ما گل‌های خندانیم، فرزندان ایرانیم، ما باید دانا باشیم، هوشیار و بینا باشیم، از بهر حفظ ایران باید توانا باشیم. یعنی امروز هم باید توانا باشید. هوشیار باشید تا دشمن فریبتان ندهد. بینا باشید تا در دام تفرقه نیفتید. اگر حسن جانش را داد برای اینکه شما راحت نفس بکشید، شما هم قدر این نفس را بدانید. همت کنید، درس بخوانید، کار کنید، جامعه بسازید. این بزرگداشت شهداست.

 

نوید شاهد استان قزوین: مادر جان، حرف آخر شما با مخاطبان نوید شاهد؟

مادر شهید حسن محمدرحیمی: حرف آخر من این است: خدا را شکر می‌کنم که پسری مثل حسن به من داد و بعد هم افتخار مادری شهید را به من بخشید. پسر من در ۱۵ سالگی به جایی رسید که خیلی از ۸۰ ساله‌ها نمی‌رسند. من مادرم و روز قیامت، حسن می‌آید دستم را می‌گیرد و می‌برد بهشت. این بزرگترین آرزوی من است. از همه مادران شهدا می‌خواهم صبور باشند. از همه جوانان می‌خواهم که یاد شهدا را زنده نگه دارند. از مسئولان می‌خواهم که راه شهدا را ادامه بدهند. و از خدا می‌خواهم که ما را جزء پیروان راستین شهدا قرار بدهد.

گفت‌وگوی نوید شاهد قزوین با مادر بزرگوار شهید «حسن محمد رحیمی» در حالی به پایان رسید که هنوز اشک در چشمان پروین خانم حلقه زده بود اما لبخند رضایت بر لبانش نقش بسته بود. پیکر مطهر این شهید نوجوان پس از ۱۳ سال انتظار، در سال ۱۳۸۰ در گلزار شهدای قزوین آرام گرفت و مزارش هر روز میزبان دلدادگانی است که از کوچه باغ‌های قزوین تا مسجد دباغان، نام حسن را زمزمه می‌کنند.



چاپ خبر