به گزارش خبرنگار نوید شاهد، پاسدار شهید «ابوالفضل قیاسوند» هشتم خردادماه سال ۱۳۸۲ به دنیا آمد. او در ۲۲ سال زندگی خود، ویژگیهایی همچون هوش و استعداد بالا، اخلاق نیکو، تواضع، معنویت و روحیه خدمت به دیگران را در وجودش جمع کرده بود. ابوالفضل دانشجوی رشته مهندسی هوافضا بود و در کنار تحصیل، در فعالیتهای جهادی و خدمترسانی به مناطق محروم نیز حضور داشت. او سرانجام در جنگ تحمیلی آمریکایی_صهیونی با اصابت موشک به محل کارش در شهرستان آبسرد در ۹ اسفند ۱۴۰۴ به شهادت رسید و پیکر مطهرش در ۱۲ اسفند در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. اما برای شناخت بهتر این جوان شهید، باید پای صحبتهای پدرش که خود از پاسداران انقلاب اسلامی و رزمنده دوران دفاع مقدس است، نشست؛ پدری که از سالهای کودکی تا روز شهادت، شاهد رشد و بالندگی فرزندی بود که به گفته خودش، فهم و درکش بسیار فراتر از سنش بود.

فرزندی که از کودکی با دیگران تفاوت داشت
از همان دوران کودکی، هوش و استعداد خاصی داشت. اگر وسیلهای در خانه خراب میشد، فرقی نمیکرد یخچال باشد، گوشی تلفن یا وسیله دیگری؛ یک پیچگوشتی برمیداشت و آنقدر با آن وسیله سروکله میزد تا بالاخره عیبش را پیدا کند و درستش کند. گاهی میدیدم ساعتها با یک وسیله خراب مشغول است و دست از کار نمیکشد تا آن را تعمیر کند. این موضوع برای ما جالب بود؛ چون میدیدیم توانایی و درکش از سنش بیشتر است. هرچه بزرگتر شد، این ویژگی بیشتر خودش را نشان داد. ابوالفضل فقط در کارهای فنی استعداد نداشت، بلکه در مسائل مختلف هم قدرت درک و تحلیل بالایی داشت.
بهتدریج به جایی رسید که من در بسیاری از مسائل با او مشورت میکردم. برایم جالب بود که با وجود سن کم، چقدر خوب مسائل را میفهمید و درباره موضوعات مختلف نظر میداد. گاهی در یک مسئله، آنقدر دقیق صحبت میکرد که احساس میکردم با فردی بزرگتر از سن واقعیاش مشورت میکنم. ابوالفضل برای من فقط فرزندم نبود؛ بهمرور به یک رفیق و همصحبت تبدیل شده بود.

هر وقت گم میشد، در مسجد پیدایش میکردیم
یک ویژگی ابوالفضل از همان دوران کودکی برای ما مشخص بود؛ هر وقت او را گم میکردیم، باید سراغ مسجد میرفتیم. معمولاً او را در مسجد پیدا میکردیم. هنوز بچه بود، اما انگار دلش با مسجد و خانه خدا گره خورده بود. این موضوع برای من بسیار ارزشمند بود. وقتی به گذشته نگاه میکنم، با خودم میگویم ابوالفضل از همان کودکی راه خودش را پیدا کرده بود. بچههای دیگر ممکن بود دنبال بازی و سرگرمی باشند، اما ما هر وقت دنبال ابوالفضل میگشتیم، احتمال زیادی داشت که در مسجد باشد.
امروز که به آن روزها فکر میکنم، احساس میکنم شاید خداوند از همان دوران کودکی او را برای خودش انتخاب کرده بود؛ انگار صدایش میزد که به خانه من بیا و با من صحبت کن. این خاطره برای من فقط یک اتفاق مربوط به دوران کودکی نیست؛ وقتی به مسیر زندگی ابوالفضل نگاه میکنم، میبینم علاقهاش به مسجد و معنویت از همان ابتدا در وجودش ریشه داشت.

هوش و استعداد بالا؛ انتخابی که با علاقه خودش انجام داد
از نظر تحصیلی وضعیت بسیار خوبی داشت. هوش بالایی داشت و مطالب درسی را خیلی سریع یاد میگرفت. کافی بود سر کلاس درس را گوش کند؛ همانجا مطلب را متوجه میشد و دیگر لازم نبود ساعتها در خانه وقت بگذارد تا دوباره همان درس را مرور کند. اهل مطالعه بود و اطلاعات عمومی بسیار بالایی داشت. در مسائل مختلف اطلاعات خوبی داشت و همین باعث میشد در صحبت کردن با او متوجه عمق دانستههایش بشویم. ابوالفضل در چند مجموعه و رشته مختلف پذیرفته شده بود؛ از جمله وزارت اطلاعات، سازمان بیمه، پرستاری و رشته هوافضا. با این حال، خودش رشته هوافضا را انتخاب کرد. بعدها به من گفت که در بعضی از مصاحبهها عمداً آنطور که باید عمل نکرده بود؛ چون علاقه نداشت در آن مجموعهها پذیرفته شود. میگفت میدانستم اگر بخواهم، میتوانم در مصاحبهها قبول شوم، اما علاقهای به آن مسیر نداشتم.
وقتی رشته هوافضا را انتخاب کرد، ما هم به تصمیمش احترام گذاشتیم. فقط به او گفتم حالا که این رشته را دوست داری و انتخابش کردهای، قول بده تا جایی که میتوانی درس بخوانی و تحصیلت را ادامه بدهی. او هم به انتخابش علاقه داشت و با جدیت مسیر تحصیلیاش را دنبال میکرد. در دانشگاه نیز از نظر علمی توانایی بالایی داشت.

فعالیتهای جهادی اش را از دوستانش فهمیدیم
ابوالفضل در دوران دانشگاه در گروههای جهادی شرکت میکرد، اما ما در ابتدا از جزئیات این فعالیتها خبر نداشتیم. خودش خیلی درباره این کارها صحبت نمیکرد. بعدها از طریق دوستانش متوجه شدیم که به مناطق محروم میرفته و در برنامههای جهادی حضور داشته است. یکی از مناطقی که دوستانش تعریف میکردند، از روستاهای مرزی و محروم بود. مردم آن منطقه شرایط زندگی سختی داشتند. بچهها و دوستان ابوالفضل با هم پول جمع میکردند، غذا تهیه میکردند و بین مردم تقسیم میکردند.
برای من جالب بود که فرزندم در کنار درس و دانشگاه، به فکر چنین کارهایی هم بوده است. خیلی از فعالیتهایش را ما بعد از مدتی و از زبان دوستانش فهمیدیم. ابوالفضل اهل این نبود که برای کار خیری که انجام میدهد، تبلیغ کند یا بخواهد دیگران از آن مطلع شوند. کار خودش را انجام میداد و دنبال مطرح شدن نبود. وقتی بعدها از این فعالیتها باخبر میشدیم، بیشتر به روحیه خدمترسانی او پی میبردیم.

حیا و متانت؛ اخلاقی که در ذهن اطرافیان ماندگار شد
ابوالفضل بسیار باحیا و متواضع بود. وقتی با کسی صحبت میکرد، معمولاً سرش پایین بود. حجب و حیای زیادی داشت و بهراحتی مستقیم به صورت افراد نگاه نمیکرد. این رفتار فقط در خانه و خانواده نبود؛ در محیط کار و در برخورد با دیگران هم همینطور رفتار میکرد. یک روز همکارانم به من گفتند: آقا سعید،ای کاش ابوالفضل را نمیآوردی تا ما با او آشنا شویم! تعجب کردم و پرسیدم چرا چنین حرفی میزنی؟ گفت حالا که با او آشنا شدهایم، به او علاقه پیدا کردهایم و دلمان برایش تنگ میشود. این حرف برای من خیلی معنا داشت. ابوالفضل با اینکه کمسنوسال بود، رفتار و منش خاصی داشت. نه اهل خودنمایی بود و نه دنبال این بود که خودش را به دیگران نشان بدهد. همان سادگی، حیا و متانتش باعث میشد دیگران به او علاقهمند شوند.

از کارخانه تا پادگان
بعد از بازنشستگی در کارخانهای مشغول به کار شدم. ابوالفضل هم گاهی به آنجا میآمد. با اینکه حتی یک ساعت هم درس برق صنعتی نخوانده بود، وقتی با تابلوهای برق صنعتی کارخانه روبهرو میشد، خیلی خوب عیبیابی میکرد و مشکلات را برطرف میکرد. تواناییاش بهقدری بود که مهندسان کارخانه از کار او تعجب میکردند. برای خود من هم جالب بود که چطور بدون اینکه آموزش تخصصی این کار را دیده باشد، اینقدر خوب از عهده آن برمیآید. این توانایی در محل خدمتش هم خودش را نشان داده بود. یک روز فرماندهاش با من تماس گرفت و گفت: ابوالفضل برای من به اندازه یک گردان ارزش دارد. از او پرسیدم چرا چنین حرفی میزند؟ برایم تعریف کرد که یک روز یکی از تابلوهای بزرگ برق پادگان دچار مشکل شده بود. فرمانده به ابوالفضل گفته بود این کار تخصص تو نیست و برای پیدا کردن مهندس از پادگان خارج شده بود. یکی دو ساعت بعد که برگشته بود، از ابوالفضل پرسیده بود آیا مهندس را پیدا کرده است؟ ابوالفضل گفته بود نه، خودم درستش کردم. فرمانده میگفت وقتی رفتم، دیدم تابلو را تعمیر کرده است. از او پرسیدم چطور این کار را انجام دادی؟ ابوالفضل هم با همان آرامش و لبخند همیشگی گفته بود: درست شد! این خاطره را فرماندهاش برای من تعریف کرد و من بیشتر متوجه شدم که ابوالفضل در محل خدمت هم همان تواناییهایی را که از کودکی در وجودش دیده بودیم، نشان میداد.

رفاقت ابوالفضل و محمدمهدی؛ دوستی تا آخرین نفس
ابوالفضل و پاسدار شهید «محمدمهدی زواری» از دوران دانشگاه با هم دوست بودند. در دانشگاه با یکدیگر آشنا شده بودند و بعد از آن هم در محل خدمت کنار هم قرار گرفتند. خیلی با هم صمیمی بودند و رابطه نزدیکی داشتند. به شوخی به هم پسرخاله میگفتند. این دوستی برای من همیشه ارزشمند بود. وقتی بعدها خاطرات آنها را شنیدم، بیشتر متوجه عمق رفاقتشان شدم. فرمانده ابوالفضل برایم تعریف کرد که خودش اولین نفری بوده که به بالای سر این دو شهید رسیده است. ابوالفضل در همان لحظات اولیه به شهادت رسیده بود؛ در حالی که محمدمهدی هنوز زنده بود و از ناحیه پایینتنه مجروح شده بود. فرمانده تعریف میکرد که شرایط محمدمهدی بهگونهای بود که اگر زنده میماند، احتمالاً باید هر دو پایش قطع میشد. اما با وجود آن وضعیت، چیزی که مدام از فرمانده میخواست، اطلاع از حال ابوالفضل بود. مرتب میپرسید: ابوالفضل چه شد؟ حالش چطور است؟ از ابوالفضل برایم بگویید. فرمانده برای اینکه کمی به او روحیه بدهد، گفته بود ابوالفضل زنده است و حالش خوب است. وقتی این حرف را شنیده بود، چشمانش را بسته بود. اما محمدمهدی هم روز بعد به شهادت رسید.
وقتی این ماجرا را شنیدم، با خودم گفتم ببینید رفاقت تا کجا میتواند انسان را ببرد. محمدمهدی در آن وضعیت سخت، به جای اینکه فقط به خودش فکر کند، نگران دوستش بود. من همیشه به جوانها میگویم رفاقت باید اینگونه باشد. رفیقی که در سختترین شرایط، قبل از خودش به فکر دوستش باشد. ابوالفضل و محمدمهدی چنین رفاقتی داشتند و این رفاقت تا آخرین لحظه زندگیشان ادامه پیدا کرد.

مهربانی با دیگران
فرمانده ابوالفضل یک بار برای انجام کاری به محل قبلی استقرار بچهها رفته بود. آنجا یکی از کارکنان خدماتی را دیده بود که اهل افغانستان بود. از او درباره بچهها و نیروهایی که قبلاً آنجا بودند، پرسیده بود. فرمانده هم توضیح داده بود که بچهها شش نفر بودند و دو نفر از آنها به شهادت رسیدهاند. وقتی این موضوع را گفت، آن فرد پرسیده بود نکند ابوالفضل هم شهید شده باشد؟ فرمانده گفته بود بله. آن مرد شروع به گریه کرد. فرمانده از او پرسیده بود چرا گریه میکنی؟ چه خاطرهای از ابوالفضل داری؟ آن فرد گفته بود: ابوالفضل وقتی غذا میگرفت، اگر میدید من غذا نخوردهام، خودش هم غذا نمیخورد و غذایش را با من تقسیم میکرد.
بعدها فرمانده اش به منگفت از این رفتار ابوالفضل خیلی متأثر شده بودم. من با آن درجه و مسئولیتی که داشتم، هنوز به این درک نرسیده بودم که چگونه باید نیروها را جذب کنم و با آنها ارتباط برقرار کنم، اما این نیروی من با رفتار و اخلاقش چنین کاری را انجام میداد. این حرفها برای من خیلی ارزش داشت. اینکه فرزندم در محیط خدمت، بدون توجه به جایگاه و موقعیت افراد، به فکر دیگران بوده و غذای خودش را با کسی تقسیم میکرده که شاید از نظر امکانات شرایط سختتری داشته است.
بعد از شهادت، دستگیری فرزندم را در زندگی احساس کردم
ما در خانه سازمانی زندگی میکردیم و بعد از بازنشستگی من، نامه تخلیه منزل هم آمده بود. بعد از شهادت ابوالفضل، شرایط روحی خانواده بسیار سخت شده بود. تمام خاطرات ابوالفضل از دوران کودکی تا روز شهادتش در آن خانه بود. همسرم نمیتوانست بهراحتی در آن خانه بماند. از طرفی نمیدانستیم با این شرایط باید چه کنیم و کجا برویم. در همین روزها یکی از دوستان دوران دبیرستان ابوالفضل به نام آقای اسماعیلی با من تماس گرفت. خودش را معرفی کرد، تسلیت گفت و اظهار کرد که میخواهد به خانه ما بیاید. بعد پیشنهاد داد برای جابهجایی ما به مکانی دیگر اقدام کند. نکته عجیب برای من این بود که همان جایی را پیشنهاد کرد که ما فقط در ذهنمان به آن فکر کرده بودیم و حتی هنوز آن را به زبان نیاورده بودیم. گفت اگر موافق باشید، پیگیری میکنم. بدون اینکه من درخواست مشخصی از او کرده باشم، خودش نامه را نوشت، کارها را انجام داد و در نهایت هم پاسخ مثبت گرفت.
این اتفاق برای من خیلی عجیب و معنادار بود. ما فقط نیت کرده بودیم، اما کارها به شکلی پیش رفت که انگار ابوالفضل خودش برایمان انجام داد. من این موضوع را یکی از عنایتهای او میدانم. بعد از شهادت ابوالفضل، بیشتر از گذشته احساس کردم شهدا زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند. این اتفاق باعث شد با تمام وجودم به دستگیری شهدا از جمله فرزند شهیدم و اینکه همیشه به فکر ما است، بیشتر از گذشته پی ببرم.
آرزوی شهادت من، نصیب ابوالفضل
بنده سالها در سپاه خدمت کردم. همیشه آرزوی شهادت داشتم و این آرزو با من بود. حتی میتوانم بویم آرزوی شهادت من را پیر کرد، اما به این سعادت نرسیدم. ابوالفضل فقط چهار سال در سپاه پاسداران خدمت کرد و به شهادت رسید. خوش به حالش که توانست به این مقام برسد. من سالها در انتظار چنین روزی بودم، اما خداوند این سعادت را نصیب فرزندم کرد. یکی از دوستان قدیمیام که از بچههای جبهه و جنگ بود، در دوران تغییر رشته تحصیلی ابوالفضل به من گفت: فلانی، پسرت شوق شهادت دارد. دوست دیگری هم داشتم که در تعمیرگاه مکانیکی کار میکرد. یک ماشین قدیمی پیش او داشتم که قرار بود تعمیر کند. یک روز تماس گرفت و گفت: آقای سعید، خوش به حالت با این پسرت! پرسیدم چرا چنین حرفی میزنی؟ گفت: پسرت مال این دنیا نیست. وقتی این خاطرات را کنار هم میگذارم، میبینم ابوالفضل از همان جوانی ویژگیهایی داشت که اطرافیانش هم متوجه آن شده بودند.
هزاران ابوالفضل فدای وطنم
بنده به رهبر عزیزمان قول میدهم اگر خداوند روزی هزاران نفر مثل ابوالفضل را نصیبم کند، بدون ذرهای شک و تردید همه آنها را در راه وطن، اسلام و ولایت فدا کنم. برای من وطن و اسلام ارزش دارد. خودم که هیچ، خانوادهام که هیچ؛ هزاران ابوالفضل هم فدای وطنم.

ابوالفضل جان، ما با هم رفیق بودیم
پدر شهید در پایان گفتوگو، با لحنی آمیخته به دلتنگی و افتخار، فرزندش را خطاب قرار میدهد؛ فرزندی که برای او تنها یک پسر نبود، بلکه رفیقی صمیمی و همراهی همیشگی بود.
«ابوالفضل جان، ما با هم رفیق بودیم. خودت هم میگفتی ما با هم رفیقیم. من همیشه به تو میگفتم ابوالفضل باصفا، چون واقعاً صفای دل داشتی. از تو میخواهم دست ما را بگیری. دست همه جوانهایی را که جرقهای از ایمان و معنویت در وجودشان روشن شده است، بگیری و شفاعت ما را هم بکنی. جوانها بدانند شهدا هم مثل خودشان جوان بودند. آنها هم زندگی میکردند، درس میخواندند، دوست داشتند و آرزو داشتند؛ اما به عهدی که با خدا بسته بودند پایبند ماندند. خوش به حال شهدا، خوش به حال ابوالفضل.»
پدر شهید در پایان، این ابیات را با دلتنگی زمزمه میکند:
«ما سینه زدیم، بیصدا باریدند
از هرچه که دم زدیم، آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند»
انتهای پیام/ آرش سلیمیفر